احمد بن محمد ميبدى

8

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

سرى بيامد و گفت : سخن ما را نپذيرفتى تا عاقبت به تو گفتند ! برو با مردم سخن‌گو ! روز ديگر جنيد در مسجد جامع بغداد بنشست و خبر در شهر افتاد كه جنيد سخن مىگويد - غلامى نصرانى ناشناس بيامد و از جنيد پرسيد : اينكه گفته‌اند از فراست مؤمن بپرهيزيد ، چه معنى دارد ؟ جنيد سر را بلند كرد و گفت : مسلمان شو كه وقت آن رسيده است پس غلام اسلام آورد ! پس شما مردم با ايمان بنگريد و نيكو تأمل كنيد تا بر فراست امثال ( سرى ) و ( جنيد ) شك و گمان نبريد و اعتراض نكنيد كه گوهر آدمى بر مثال آينه است رنگ گرفته ، تا آن رنگ بر روى دارد هيچ صورت در او پديد نايد ، و چون صيقل دادى همه صورتها دران پيدا شود . و اين دل بندهء مؤمن تا كدورت گناهان بر آنست هيچ‌چيز در آن پيدا نيست و حالات غيبى در آن نمودن نگيرد و چون گناهان از آن زدوده شد ، رازهاى ملكوتى و اسرار غيبى در آن نمودن گيرد ! و اين خود مكاشفهء دل است ، و همچنان‌كه دل را مكاشفه است جان را معاينه است ، چه كه مكاشفه به خاستن عائقها است ميان دل و ميان حق و معاينه هم ديدارى است كه تا با دل است هنوز با خبر است و چون بجان رسيد به عيان رسد ! خواجه عبد اللّه انصارى - عالم طريقت و پيشواى اهل حقيقت ، به زبان كشف اين رمز را بيرون داده و مهر بيگانگى از آن برگرفته مىگويد : روز ازل ميان جان و دل قصّه‌اى برفت كه نه آدم و حوا بود نه آب و گل ، حق حاضر بود حقيقت حاصل ، دل پرسيد ، جان پاسخ داد ، دل را واسطه در ميان بود ولى جان را خبر عيان بود ، دل هزاران مسئله از هرجا و هر چيز پرسيد و جان همه را پاسخ داد ، در يك‌سو نه دل از پرسش سير شد و نه جان از پاسخ ، هرچه دل از خبر پرسيد جان از عيان گفت تا دل با عيان بازگشت و خبر را فرا آب داد ! دل از جان پرسيد : وفا چيست ؟ گفت : عهد دوستى را درمان بستن ! پرسيد فنا و بقا چيست ؟ گفت : فنا از خودى خود برستن . و بقا به حق پيوستن . پرسيد : بيگانه و مزدور و آشنا كيست ؟ گفت : بيگانه آنكه رانده شده و مزدور آنكه در راه مانده شد . و آشنا آنكه خوانده شده . پرسيد : عيان و مهر و ناز چيست ؟ گفت : عيان رستاخيز است ، و مهر آتش خون‌آميز و ناز نياز را دست‌آويز دل گفت بيفزا ، جان گفت : عيان با بيان بدساز است و مهر با غيرت انباز ، و آنجا كه ناز است قصّه دراز است . دل گفت بيفزا ، جان گفت : عيان شرح نپذيرد ، و مهر خفته را به راز گيرد ، و نازندهء به دوست هرگز نميرد . دل از جان پرسيد : كس به خود به اين روز رسيد ؟ جان گفت : از حق پرسيدم ؟ فرمود : يافت من به عنايت است و پنداشتن كه به خود مىتوان به من رسيدن جنايت است . در اينجا سخن ميان جان و دل به سر رسيد و حقّ سخن درگرفت و جان و دل شنوا شدند تا سخن عالى شد و جا از شنونده خالى ! اكنون نه دل از ناز دمى بياسايد ، و نه جان از لطف و عنايت ، دل در قبضهء كرم است و جان در كنف حرم ، نه از دل نشان پيدا و نه از جان اثر هويدا ! در هست و نيست كرم است و در عيان خبر ، و سرتاسر قصّهء جان و دل توحيد است و بس « 1 » .

--> ( 1 ) به ذوق اهل عرفان دل چهار گونه است : 1 - دل برهنه از علاقه‌ها كه در آن نورى افروخته و آن دل مؤمنان است . 2 - دل پوشيده از غلاف كه روى آن پرده‌اى پوشيده و آن دل كافران است 3 - دل كه در آغاز روشنى كمى داشت ولى تاريك شد و آن دل منافقان است . 4 - دل كه در آن هم ايمان است و هم نفاق و آن دل فاسقان است .